تبليغاتX
betelgeuse

betelgeuse

شازده کوچولو

امشب حالت کسی را خواهم داشت .که درد میکشد....یک خورده هم حالت کسی را که جان می دهد.خوب همین طور است دیگر.نمی خواد بیایی این را ببینی چه لزومی دارد...

_من تنهات نمی زارم.

دستم را در دستش گرفت.ولی باز نگران شد.

_ من ظاهرا خواهم مرد ولی باطنا این طور نیست......

من هیچ نگفتم.

میفهمی؟ ان جا خیلی دور است.نمیتوانم این تن را با خود ان جا ببرم.خیلی سنگین است.

من هیچ نگفتم.

ولی این تن یه پوسته کهنه دور انداختنی است.پوسته ی کهنه دور انداختنی که غصه ندارد......

من هیچ نگفتم. اندکی دلسرد شد.اما باز کوششی کردوگفت:

_چه قشنگ خواهد شد!من هم به ستاره ها نگاه خواهم کرد.همه ی ستاره ها چاه های اب با چرخ های زنگ زده خواهند بود.همه ستاره ها به من اب خواهند داد که بخورم....

من هیچ نگفتم.

_چه با مزه خواهد شد!تو 500 ملیونزنگوله خواهی داشت ومن 500 ملیون چشمه خواهم داشت.....

من هیچ نگفتم.

و او نیز ساکت شد.چون گریه می کرد.

_همین جاست بگذار قدمی تنها برم.

و نشت چون میترسید.باز گفت:_میدانی....گل من ....اخر من مسولش هستم!او خیلی ضعیف است.خیلی هم ساده دل است.و برای حفظ خودش از ازار جهان تنها 4 خار دارد.

من نشستم چون دیگر نمی توانستم خودم را سر پا نگه دارم.

گفت:

هان....دیگر تمام شد......

باز اندکی مردد ماند .سپس بر خاست.قدمی برداشت.من نمیتوانستم تکان بخورم.

او لحظه ای بی حرکت ماند. فریادی نزد.مانند درختی که فرود افتد ارام بر زمین افتاد.حتی صدایی بر نخاست چون روی ماسه ها افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:23  توسط betelgeuse  |